غزوه خیبر
Groups: جنگها

غزوة خيبر

در آغاز سال هفتم، غزوه خيبر بود، پس قلعه هاى آنها را كه شش قلعه بود: سلالم، قموص، نطاة، قصاره، شق و مربطه گشود، در اين قلعه ها بيست هزار مرد جنگى بود و يكايك آنها را گشود، مردان جنگى را كشت و زنان و كودكان را اسير گرفت. قموص، همان قلعه اى كه مرحب پسر حارث يهودى در آن بود، از سخت ترين و دشوارترين دژها بود. پس رسول خدا گفت: لادفعن الراية غدا ان شاء الله الى رجل كرار غير فرار يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله لا ينصرف حتى يفتح الله على يده،" خدا بخواهد فردا پرچم را بمردى بسيار حمله كننده نه گريزنده، دهم كه خدا و رسولش را دوست ميدارد و خدا و رسولش او را دوست مى دارند، بازنمى گردد تا خدا بر دست او بگشايد." آنگاه آن را به على داد، على مرحب يهودى را كشت و در قلعه را كه سنگى بود بدرازاى چهار ارش، در پهناى دو ارش، در بلندى يك ارش از جا كند. على بن ابى طالب آن را پشت سرش انداخت و به قلعه در آمد و مسلمانان نيز وارد قلعه شدند. جعفر بن ابو طالب در آن روز از حبشه رسيد پس رسول خدا به استقبال او برخاست و ميان دو ديده اش را بوسيد و سپس گفت: و الله ما ادرى بايهما انا اشد سرورا، بفتح خيبر ام بقدوم جعفر،" به خدا قسم نميدانم به كداميك از اين دو پيش آمد خوشحال ترم، بفتح خيبر يا به رسيدن جعفر." صفيه دختر حيى بن اخطب را برگزيد و او را آزاد كرد و به زنى گرفت و زنان و مردانشان و بارهاى خرما و گندم و جو را ميان بنى هاشم بخش كرد، سپس ميان همه مردم بخش نمود. و چون از بيچارگى و نيازمندى و سختى و قحطى اهل مكه خبر يافت، براى آنان با عمرو بن اميه ضمرى مقدارى بيش يا كم طلا فرستاد و به او فرمود كه آن را به ابو سفيان بن حرب و صفوان بن امية بن خلف و سهيل بن عمرو بسپارد و سه بخش سه بخش پراكنده اش سازد، پس صفوان بن اميه و سهيل بن عمرو از گرفتنش امتناع ورزيدند و ابو سفيان تمامش را گرفت و بر بينوايان قريش بخش كرد، و گفت: خداى برادرزاده ام را پاداش نيك دهد، چه با خويشاوندان خويش نيكو كار است.

زينب دختر حارث خواهر مرحب گوسفند مسمومى نزد رسول خدا آورد و لقمه اى از آن برگرفت پس پاچه گوسفند با او به سخن آمد و گفت: همانا من به زهر آلوده ام. بشر بن براء بن معرور همراه رسول خدا ميخورد و مرد.

حجاج بن علاط سلمى به رسول خدا گفت: راستى كه اسلام آورده ام ولى مال من در مكه است، مرا اذن ميدهى تا سخنى بگويم كه خاطرشان بان آسوده گردد، شايد مال خود را بدست آورم؟ به او اذن داده و بيرون رفت تا به مكه رسيد و قريش نزد او فراهم شدند و به او گفتند: اى پسر علاط خوش آمدى، آيا از اين مهرگسل خبر دارى؟ گفت: آرى اگر بر من بپوشانيد. پس عهد و پيمان نهادند كه راز او را بپوشانند تا از مكه برود. گفت: به خدا قسم كه من نيامدم تا آنكه محمد و يارانش شكست يافتند و خود او را اسير گرفتند و گفتند: به جاى سرور خود حيى بن اخطب او را مى كشيم. پس خوشحال شدند و ميگسارى كردند و خبر به عباس و مسلمانان رسيد و سخت بيتاب شدند. حجاج هر چه داشت برداشت و آنگاه نزد عباس آمد و به او خبر داد كه خداى پيامبر خود را پيروز كرد و بخشهاى خدا بر خيبر نهاده شد و ابن ابى الحقيق كشته شد و رسول خدا با دختر حيى بن اخطب عروسى كرد.

سپس از مكه بيرون آمد و عباس شادمان سر از خواب برگرفت پس ابو سفيان به او گفت: اى ابو الفضل، در مقابل مصيبت شكيبايى و نيرومندى مى ورزى! عباس گفت: به خدا سوگند كه حجاج شما را فريب داد تا مال خود را بدست آورد و به من گفت كه خود اسلام آورده است و پيش از حركتش خدا پيامبر خود را پيروز كرده و ابن ابى الحقيق كشته شده و رسول خدا با دختر حيى بن اخطب عروسى كرده و همه قلعه ها را گشوده است. پس زن حجاج به گريه و ناله افتاد و زنان مشركان نزد او فراهم شدند و غم و اندوه مشركان فراوان گرديد.

منبع: ترجمه تاريخ يعقوبى،ج 1،ص:416